|
|
|
|
|
خیلی وقت بود که نیومده بودم اینجا و دلم حسابی براتون تنگ شده بود. ولی اونقدر گرفتاری دارم که فرصت سرخاروندن ندارم و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بیام به خونه هاتون سر بزنم و از خوندن نوشته هاتون لذت ببرم.
دو رو تعطیلی ۱۴ و ۱۵ خرداد رو رفتیم آبشار یاسوج که ای کاش نرفته بودیم. اتفاقی افتاد که یاسوج برای همیشه تو چشمم سیاه شد منی که چقدر از یاسوج و آبشارش و سی سخت خوشم میومد حالا دیگه اسمش هم حالم رو به هم می زنه. همین موضوه هم مزید بر علت شده واسه ننوشتن. حالا انشاا... تو یه فرصت بهتر میام و همه چیز رو براتون تعریف می کنم. ولی حالا وقت ندارم. فقط اینو بدونید که به خاطر گناه نکرده توبیخ شدم. و این خیلی دلمو سوزونده. مخصوصا که به خانواده ام هم نمی تونم حرفی بزنم دلم نمی خواد بی جهت غصه بخورن. ولی خوب منتظرم سر فرصت تلافی کنم. و فراموش کردنش هم نیاز به زمان داره. تلافیشو سرشون در میارم. اینو مطمئنم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 10:39 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
تو رو خدا می بینید از روزی که گفتم دیگه کمتر می خوام بنویسم بیشتر از زمانی که می خواستم بنویسم دارم می نویسم. کاش قبلا همچین ترفندی به کار گرفته بودم. دیروز رفته بودم وبلاگ دریاپری گلم. خیلی بهم خوش گذشت. با اون پست بسیار قشنگی که گذاشته بود. کلی حال کردم. واقعا برام لذت بخش تا به حال پستی به این زیبایی و دلپذیری نخونده بودم. می دونید چی بود. اونایی که رفتن می دونن. دریاپری جونم کلی عکس از تمام کارتونهایی که زمان بچگیهامون گذاشته بود که منو پرت کرد به گذشته و تمام خاطرات خوبش. برای اولین توی عمرم آرزو کردم که ای کاش بازم بچه می شدیم. تا به حال هیچ وقت نشده بود که همچین آرزویی بکنم ولی دیروز با دیدن اون عکسها و زنده شدن اون خاطره ها گفتم که ای کاش میشد دوباره برگشت به گذشته. هرکدوم از اون عکسها تداعی هزاران خاطره بود. همش هم خاطره های خوب خوب و قشنگ. البته بعدش نمی دونم چرا دلم گرفت. غصه دار شدم. راستش از این دنیا دلم گرفت از اینکه بزرگ شدم. دلم می خواست بازم تو عالم بچگی سیر می کردم. یادش بخیر دریاپری گلم همینجا ازت تشکر می کنم به خاطر اون شیرینی و لذتی که بهم دادی. و اما.............. سارای عزیزم و هم اسم جونی خودم (صدای بی صدا) منو به صورت افتخاری بهترین لحظه عمرم: (هرچی فکر می کنم یادم نمیاد کدوم لحظه بهترین لحظه عمرم بوده ولی به محض اینکه یادم اومد میام می نویسم) بدترین لحظه عمرم: لحظه ای که بهم خبر دادن بابام از بالا پشت بام افتاده و لحظه ای که تو بیمارستان دیدمش (خدا اونو دوباره به ما داد) بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیوفته:قبولی تو دانشگاه واسه کارشناسی و گرفتن مدرک مهندسیم و یک پیشرفت عظیم تو زندگی بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیوفته:از دست دادن کسایی که واقعا دوستشون دارم عزیزترین فرد زندگیم:شوشو٬ مامانم و بابام و خواهر و برادرام (دایی بزرگم رو هم خیلی دوست دارم) منفورترین فرد زندگیم:ندارم منم همه رو دعوت می کنم هرکس دوست داره می تونه بیاد و بهترین ها و بدترین هاش رو بنویسه. پ.ن: دلم واسه آرایه تنگ شده. کسی ازش خبر داره آیا؟؟ (ببخشید دریاپری جونم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 9:3 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
مادرم روزت مبارک
روز مادر رو به همه مادرهای دنیا٬ مادر خودم٬ مادر شوشو٬ مادربزرگامون و همه مادرهای وبلاگ نویس تبریک می گم البته روز جهانی مادر. هنوز تا روز مادر خودمون وقت هست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 12:22 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
آخه این چه وضعیه. چرا هرچه سایته فیلتر کردن. دیگه آخه سایتی نمونده. یعنی چی؟ کسی هم جواب منو بده.
در ضمن هنوز کامپیوتر نخریدم. الانم از کامپیوتر اداره گریز زدم. راستی منم اردک آبی می خوام. (اونایی که رفتن می دونن یعنی چی!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 8:39 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتیه حس نوشتنم نمیاد. موقعی هم که حسش میاد وقتش نیست. نمی خوام تعطیلش کنم. ولی فعلا واسه یه مدتی نمی نویسم. ولی سعی می کنم به همتون سر بزنم.
آخه مشکل که یکی دو تا نیست. من با کمبود وقت مواجهم. درمانش هم اینه که یه کامپیوتر بخرم. خونه بابام که بودم کامپیوتر داشتم. ولی اونو به میراث گذاشتم واسه خواهر و برادرام. اینجا که اومدم هنوز نشده که واسه خودم کامپیوتر بخرم. دلم لک زده واسه اینکه از خونه برم به اینترنت با دل راحت. به محض اینکه کامپیوتر خریدم میام و یه آپ گنده می ذارم به تلافی این چند وقتی که اینقدر غیرفعال بودم. ولی شما بیاد برام کامنت بذارید خوشحال میشم فعلا بای تا بعد مواظب خودتون باشید. دوستتون دارم بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 13:43 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم واسش یه ذره شده. الان شش روزه که رفته ماموریت و تا جمعه هم برنمی گرده. دارم دق می کنم. این دومین باره که بعد از ازدواجمون می ره ماموریت. بار اول دو روزه بود. ولی این بار ده روزه. حالا از شانس من این هفته داره اینقدر کش میاد که معلوم نیست می خواد به کجا برسه. اه ه ه ه ه ه
دیشب که زنگ زدم کلی گریه کردم تا یه کم سبک شدم. حالا هم دارم لحظه شماری می کنم که تا کی جمعه برسه. اینقدر از اهواز تعریف کرده که هوایی شدم برم اونجا. خودش که می گه ۵ شنبه چادر رو بردار و بیا اهواز می ریم تو پارک می خوابیم جمعه شب هم برگردیم. آخه محیط کاریشون واسه خانمها مناسب نیست اینه که می گه بریم چادر بزنیم. ولی من قبول نکردم واسه همینم قرار شد که یک ۵ شنبه جمعه بریم اهواز و خوش بگذرونیم. تا خدا چی بخواد. پ.ن: رلم واسه همتون تنگ شده. اما مدتیه که وقتم خیلی کم شده و از اونجایی که فعلا تو خونه کامپیوتر ندارم مجبورم از کامپیوتر اداره استفاده کنم. تو اداره هم که سرم خیلی شلوغه بنابراین کمتر وقت می کنم که بهتون سر بزنم. ولی اینو بدونید که دوستتون دارم و همیشه به یادتون هستم. مواظب خودتون باشید. پ.ن: بی ربط - دیروز منتظر تاکسی بودم که یه پرایده جلو وایساد. یه آقا جلو نشسته بود. یه خانم و آقا هم پشت نشسته بودن. وقتی خواستم سوار شم آقاهه پیاده شد که من سوار بشم. سوار که شدم دیدم خانمه به قول صمیم جون به بشکه تشریف دارن اون آقا هم که خواست سوار شده دیدم ای بابا اینم که بشکه است. حالا منه ریزه میزه موندم این وسط با اجازتون داشتم پرس می شدم. داشتم خودمو لعنت می کردم که چرا سوار این ماشین شدم که خدا عمر بده مسافر جلویی رو که پیاده شد و به آقایی که کنار من نشسته بود گفت بیا جلو بشین. و اینجا بود که من یه نفس راحتی کشیدم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 14:9 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم واسش یه ذره شده. الان شش روزه که رفته ماموریت و تا جمعه هم برنمی گرده. دارم دق می کنم. این دومین باره که بعد از ازدواجمون می ره ماموریت. بار اول دو روزه بود. ولی این بار ده روزه. حالا از شانس من این هفته داره اینقدر کش میاد که معلوم نیست می خواد به کجا برسه. اه ه ه ه ه ه
دیشب که زنگ زدم کلی گریه کردم تا یه کم سبک شدم. حالا هم دارم لحظه شماری می کنم که تا کی جمعه برسه. اینقدر از اهواز تعریف کرده که هوایی شدم برم اونجا. خودش که می گه ۵ شنبه چادر رو بردار و بیا اهواز می ریم تو پارک می خوابیم جمعه شب هم برگردیم. آخه محیط کاریشون واسه خانمها مناسب نیست اینه که می گه بریم چادر بزنیم. ولی من قبول نکردم واسه همینم قرار شد که یک ۵ شنبه جمعه بریم اهواز و خوش بگذرونیم. تا خدا چی بخواد. پ.ن: رلم واسه همتون تنگ شده. اما مدتیه که وقتم خیلی کم شده و از اونجایی که فعلا تو خونه کامپیوتر ندارم مجبورم از کامپیوتر اداره استفاده کنم. تو اداره هم که سرم خیلی شلوغه بنابراین کمتر وقت می کنم که بهتون سر بزنم. ولی اینو بدونید که دوستتون دارم و همیشه به یادتون هستم. مواظب خودتون باشید. پ.ن: بی ربط - دیروز منتظر تاکسی بودم که یه پرایده جلو وایساد. یه آقا جلو نشسته بود. یه خانم و آقا هم پشت نشسته بودن. وقتی خواستم سوار شم آقاهه پیاده شد که من سوار بشم. سوار که شدم دیدم خانمه به قول صمیم جون به بشکه تشریف دارن اون آقا هم که خواست سوار شده دیدم ای بابا اینم که بشکه است. حالا منه ریزه میزه موندم این وسط با اجازتون داشتم پرس می شدم. داشتم خودمو لعنت می کردم که چرا سوار این ماشین شدم که خدا عمر بده مسافر جلویی رو که پیاده شد و به آقایی که کنار من نشسته بود گفت بیا جلو بشین. و اینجا بود که من یه نفس راحتی کشیدم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 14:9 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم واسش یه ذره شده. الان شش روزه که رفته ماموریت و تا جمعه هم برنمی گرده. دارم دق می کنم. این دومین باره که بعد از ازدواجمون می ره ماموریت. بار اول دو روزه بود. ولی این بار ده روزه. حالا از شانس من این هفته داره اینقدر کش میاد که معلوم نیست می خواد به کجا برسه. اه ه ه ه ه ه
دیشب که زنگ زدم کلی گریه کردم تا یه کم سبک شدم. حالا هم دارم لحظه شماری می کنم که تا کی جمعه برسه. اینقدر از اهواز تعریف کرده که هوایی شدم برم اونجا. خودش که می گه ۵ شنبه چادر رو بردار و بیا اهواز می ریم تو پارک می خوابیم جمعه شب هم برگردیم. آخه محیط کاریشون واسه خانمها مناسب نیست اینه که می گه بریم چادر بزنیم. ولی من قبول نکردم واسه همینم قرار شد که یک ۵ شنبه جمعه بریم اهواز و خوش بگذرونیم. تا خدا چی بخواد. پ.ن: رلم واسه همتون تنگ شده. اما مدتیه که وقتم خیلی کم شده و از اونجایی که فعلا تو خونه کامپیوتر ندارم مجبورم از کامپیوتر اداره استفاده کنم. تو اداره هم که سرم خیلی شلوغه بنابراین کمتر وقت می کنم که بهتون سر بزنم. ولی اینو بدونید که دوستتون دارم و همیشه به یادتون هستم. مواظب خودتون باشید. پ.ن: بی ربط - دیروز منتظر تاکسی بودم که یه پرایده جلو وایساد. یه آقا جلو نشسته بود. یه خانم و آقا هم پشت نشسته بودن. وقتی خواستم سوار شم آقاهه پیاده شد که من سوار بشم. سوار که شدم دیدم خانمه به قول صمیم جون به بشکه تشریف دارن اون آقا هم که خواست سوار شده دیدم ای بابا اینم که بشکه است. حالا منه ریزه میزه موندم این وسط با اجازتون داشتم پرس می شدم. داشتم خودمو لعنت می کردم که چرا سوار این ماشین شدم که خدا عمر بده مسافر جلویی رو که پیاده شد و به آقایی که کنار من نشسته بود گفت بیا جلو بشین. و اینجا بود که من یه نفس راحتی کشیدم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 14:9 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سال ۸۵ هم با همه خوبی ها و بدیهاش داره به پایان می رسه. در کل سالی بود که هم اتفاقهای خوب توش افتاد هم اتفاقهای بد.
اول اتفاق خوبش رو بگم مهمترین اتفاق خوبش ................. اگه گفتین چی بود.................... ببببببببببببببللللللللللللللللهههههههه درست حدس زدین ازدواج دو کبوتر عاشق بود. یه دختر گل و ناز و مامانیه خوب و خوشگل و مهربون (من اصلا اهل تعریف از خود نیستم) با یه آقا پسر گوگولی و خوش تیپ و مهربون و ...... (کم آوردم) با هم ازدواجیدن. اما اتفاقهای بدش مرگ و میرهایی بود که از شب سال نو (سال ۸۵) شروع شد و تقریبا تا اواخر سال ادامه داشت همه هم از نزدیکان و بدترینش فوت پسر عمه ام بود که خیلی دردناک بود. آخه اون فقط ۱۹ سال داشت. سربازی و به خاطر سهل انگاری مسئولین جونش رو از دست داد. امروز هم سالگردشه البته سالگرد واقعی نیست ولی عمم به خاطر اینکه دخترها و خواهرشوهراش واسه سال نو مشکی رو از تنشون دربیارن می خواد مراسم سالگردش رو قبل از سال جدید بگیره. خدا رحمتش کنه. ولی خوب اتفاقهای خوب دیگه هم داشت. از قدم خوب من (اینو مادر شوهرم می گه) کلی شانس بهمون رو کرد. بابام می گه از وقتی ازدواج کردی هرچی خیره داره سرازیر می شه. نمی دونستم قدمت واسه شوهرت اینقدر خوبه. گفتم ما اینیم دیگه چه می شه کرد. امسال یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد و اونم آشنا شدن من با پدیده وبلاگ نویسی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی اتفاقی با محیط وبلاگ آشنا شدم اونم از طریق وبلاگ مامانهایی که واسه بچه هاشون می نوشتن مخصوصا وبلاگی که مامان و بابای بردیا واسه بردیا جون می نوشتن. بعد از اون کم کم با دو وبلاگ دیگه آشنا شدم که یکی جنبه طنز داشت (ملودی) و اون یکی واسه دختر نازش می نوشت (بهدونه) و من عاشق بهدونه شدم. اونقدر وبلاگهای مختلف خوندم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم هم یه وبلاگ بنویسم. اول رفتن توی پرشین بلاگ ثبت نام کردم ولی محیطش چنگی به دل نمی زد. بعد با بلاگفا آشنا شدم. و الان هم بیشتر دوستهای وبالگیم بلاگفایی هستن. از همین عید رو به تک تک دوستهای عزیز وبلاگی خودم تبریک می گم دریا پری جون - پری دریایی عزیز و بهدونه خوشگلم - گلسای مهربونم - غنچه عزیز - شمیم گلم - صمیم جونم - آرایه عزیزم - بهار خانومی - شهرزاد خانم گل و حسین آقای باهوش - سارا هم اسم جونم (صدای بی صدا) - سوگلی گلم - مژده جون - یاسمن بانو کدبانو - ویولت عزیز - یه دختر خوب - سارا دوست جون - سارای دوست واقعی - گلناز جونم که دیگه خیلی وقته یادی از من نمی کنی - راحله جونم (خواب قاصدک ها) - مریم خانومی (زندگی ما) - احد جون - علی جون (بارش) - علی جون (لاف عاشقی) - اوهام عزیز و هر عزیز دیگه ای که تو این مدت به وبلاگش سر زدم و با خنده هاش خندیدم و با گریه هاش گریه کردم. عید همتون مبارک. سال خوبی داشته باشید. سالی که همه روزهاش براتون پر از خیر و برکت و فراوانی و خوشی و شادی و مهمتر از همه سلامتی باشه. دوستتون دارم به خدا می سپارمتون پ.ن.: دیشب واسه چند ساعت لحظات خیلی خیلی بدی رو گذروندم. دکتر چیزی بهم گفت که با وجود همه امیدواریهایی که داده ولی بازم می ترسم. برام دعا کنید. که خیلی به دعاتون محتاجم. شنبه باید برم واسه پاتولوژی جواب پاتولوژی خیلی مهمه واسم دعا کنید من خیلی می ترسم. دیشب کلی گریه کردم. بی زبون شوشو کاری از دستش بر نیم اومد بجز اینکه دلداریم بده. خدایا من نمی خوام............. دکترم می گفت اصلا مسئله مهمی نیست ولی با وجود این هنوزم ترس تو دلمه. به مامانم هم جرات نکردم چیزی بگم آخه می دونم اگه بگم کلی نگران می شه اونوقت مسافرت به دهنش زهر می شه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 11:4 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
این جمله رو همیشه بابام می گه و من بهش اعتقاد دارم
با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هرچه خواهی کن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 13:46 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
بهترم حالم خوب شده. اول بدون مشورت با دکتر و بعد با مشورت دکتر اون قرص کذایی رو حذف کردم. داغونم کرده بود. ولی حالا دیگه راحت شدم.
راستی چرا شماها اینقدر منحرفید. امشب شب چهارشنبه سوریه. ببینم کسی جرات می کنه بره بیرون. من که عمرا پامو بذارم تو خیابون. جلوی خونه ما یه محوطه باز و سرسبز هست که خیلی باصفاست. قراره که با مامانم اینا و خواهرهای شوشو. خانواده اش جمع بشیم اونجا و یه آتیش و چای و تخمه و مراسم چهارشنبه سوری ووووو از شبهای چهارشنبه سوری خیلی خوشم میاد ولی از وقتی این بساط ترقه و سیگارت و انواع اون پیدا شده دیگه اون روح سنتی خودش رو از دست داده. دیگه نمی شه بهش گفت چهارشنبه سوری. وقتی می ری بیرون انگار که به میدون جنگی پا گذاشتی. از هر طرف سرت ترقه می باره. از زمین و آسمون و چپ و راست و... حسابی کفری می شم. آخه من خیلی از سیگارت می ترسم. و بدم میاد. فقط اون نوع زغالیش رو که صدای وز وز داره خوشم می یاد. یا اون زنبوری ها (بفرما همش دیگه تعارف نکن) راستی کسی می دونه این سنت چهارشنبه سوری از کجا نشئت گرفته و مربوط به سنتهای کدوم زمانه. البته من خودم فکر می کنم مربوط به زمان زرتشتیان و مقدس بودن آتش نزد آنهاست. حالا اگه کسی چیزی می دونه خوشحال می شم به من هم بگه. دیشب رفتیم به نمایشگاه بهاره. خاک بر سرشون کنن هرچی جنس بنجل توی مغازه هاشون بود آورده بودن نمایشگاه اسمش هم این بود که ارزونه. ارزونی تو سرشون بخوره. اینم شد نمایشگاه. خدا زیادشون کنه. فقط یکم یکم بگی نگی قسمت خشکبارش بدددددددددددد نبود. اونم فقط پسته های خامش. شهرهای مردم نمایشگاه می ذارن. شهر ما هم نمایشگاه گذاشتن. اه حالم بهم می خوره. چقدرم که راجع بهش تبلیغ کردن. پ.ن.: همین الان مائده آسمانی رسید. این لقبیه که همکارم واسش انتخاب کرده. شوشو از اونجایی که می دونه من چلوکباب خیلی دوست دارم هروقت که چلوکباب داشته باشن سعی می کنه واسه منم بیاره و از اونجایی که امروز مبنده بی غذا بیدم و غذای شوشو هم چلوکباب بیده درنتیجه واسم آورده بید. البته غذای خودش رو می خوره ها این جداست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 12:50 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
حالم خیلی بده. این قرصا پدرم رو درآوردن. دارم از شدت تهوع داغون می شم. امروز از ساعت پنج صبح بیدار بودم و در حین داشتن حالت تهوع ٬ می لرزیدم. دلم هم نمی یومد شوشو رو بیدار کنم.
الان هم همینطورم. توی اداره حالم به هم خورد. بس که کار دارم نمی تونم مرخصی هم بگیرم. مجبورم حداقل تا ساعت ۱۲ ظهر اینجا باشم. دعا کنید زودتر خوب شم که خیلی حال بدیه. امروز باید برم پیش دکتره و بگم این قرصا به من نمی سازه و اگه می تونه واسم عوضش کنه. بدبختی اینجاست که مامانم هم رفته سفر البته امروز بر می گرده. ولی اگه بود خیلی خوب می شد. خدا کنه زودتر ساعت ۱۲ بشه تا بتونم برم. دلم هم درد می کنه. اییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من مامانم رو می خوامممممممممممممممممممممممممم از بخت بد امروز شوشو هم موبایلش رو خونه جا گذاشته نمی تونم حداقل با اون تماس داشته باشم. اههههههههههههههههههههههه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 10:14 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز قبل از تولدم٬ واسه ناهار رفته بودم خونه مامان اینا٬ شب قرار شد شوشو بیاد دنبالم. اون شب ٬ شب تولدم بود. ولی خب فکر نمی کردم شوشو یادش باشه. همون روز بابا واسم خرید کرده بود زمانی که خواستم خریدها رو بذارم تو ماشین شوشو گفت بیا بذارشون صندوق عقب من تعجب کردم آخه هیچ وقت واسه یه خرید کم صندوق باز نمی کرد و می گفت بذار صندلی عقب. بعدش هم خندید. بهش می گم چرا می خندی نگاه مامانم می کنه می گه هیچی مامان چیزی گفت من خندم گرفت. حالا من موندم که مامان چی گفته. خلاصه خریدها رو گذاشتم جلوی پام از صندلی عقب هم منصرف شدم. موقع سوار شدن هم طبق عادت یه نیم نگاهی به صندلی عقب انداختم. از اونجایی که قرار بود پیاز بخره٬ وقتی چشمم افتاد به یه چیز که برق می زد فکر کردم پلاستیک پیازه.
تازه راه افتاده بودیم و اومدیم تویه کوچه که خاله جانم رو دیدیم که داشت می رفت سمت خونه. سوارش کردیم که برگردیم و برسونیمش خونه. به محض در عقب رو باز کرد و سوار شد بوی گل مریم پیچید توی اتاقک ماشین. گفتم خاله جان عجب بوی گلی می دید. خاله هم گفت خاله از گلهای خودته. با تعجب عقب رو نگاه کردم دیدم بعععععععععععععععله شوشو واسم دسته گل گرفته و یه کادو هم زیرش گذاشته. حسابی ذوق زده شدم. شوشو این کارا. عجیب بود. حسابی کیف کردم حیف که جلو خاله روم نمی شد ببوسمش . وگرنه همون جا حسابی بوس بوسیش می کردم. ولی خوب خاله که پیاده شد همونجا تو کوچه تو ماشین بوسیدم و تولدم رو بهم تبریک گفت. گفت که کادو رو همون جا باز کنم که قبول نکردم و خواستم که تو خونه باز کنم. خونه که رفتیم دیدم یه دسته گل از گلهای مریم و رز قرمز و رز صورتی واسم گرفته که خیلی خوشگل تزیین شده بود. زیرش هم که بسته کادوپیچ بود. بازش کردم دیدم یه بلوز آستین بلند یقه دار زرد رنگ واسم گرفته خیلی هم خوشگل بود. حسابی ذوق زده شدم. تو این وضعیت ازش توقع نداشتم. آخه هنوز هیچ کدوممون حقوق نگرفتیم. بعدش هم قرار شد که شام بریم بیرون. رفتیم پیتزا دنیز. خیلی خوش گذشت. از اونجا تا خونه هم نشستم پشت فرمون. از جلو خیابون مامانم اینا که رد می شدیم پشت سرم یه ماشین بوق زد به شوشو گفتم فکر کنم بابا باشه وقتی دیدم راهنما زد دیگه مطمئن شدم. زدم کنار٬ دیدم بععله مامان و بابا و و بقیه هستند که دارن میان خونه ما. خاله و دخترعموم هم همراهشون بودن. ساعت حدود ۱۲ شب بود. آمده بودن کادوهاشون رو بدن. خواهر و برادرام مشترکا یه ظرف آجیل خوری خیلی خیلی قشنگ و یه شیرینی خوری واسم گرفته بودن. اون آجیل خوری رو هر بار که از جلو مغازش رد می شدن کلی با حسرت نیگاش می کردم و هر بار می گفتم که دفعه بعد میام می خرمش ولی بازم نمی شد. وقتی دیدمش حسابی ذوق مرگ شدم. دختر عموم هم واسم ظروف پنج تکه بلوری آورده بود که همیشه دلم می خواست ولی هرچی می گشتم پیدا نمی کردم. خاله جانم هم یه ست کوپ خیلی ناز آورده بود. کادو مامانم خونه جا مونده بود که قرار شد وقتی می رسونیمشون بهم بده. کادو مامانم ۱۲ تا بستنی خوری به شکل جام بود منتها با پایه های کوتاه. اون شب حسابی ... کیف شدم. صبحش هم که رفتیم پارک جنگلی و بساط کباب رو راه انداختیم. اونجا هم خانواده شوشو وقتی فهمیدن تولدم بوده کلی شاکی شدن که چرا بهشون زودتر نگفتم. و بهم همونجا تبریک گفتن. که همین تبریکشون کلی واسم ارزش داشت. دیروز هم تولد خواهر کوچیکه شوشو بود ولی از اونجایی که حقوقم رو هنوز ندادن نتونستم چیزی واسش بگیرم درنتیجه تبریک هم نگفتم تا کادوش رو بگیرم بعد. پ.ن. : دریاپری جونم حق با توئه منم سعی می کنم زیاده روی نکنم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 7:53 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از هرچیز از همه دوستای گلی که اومدن و تولدم رو بهم تبریک گفتن ممنونم. امروز وقتی اومدم و کامنتا رو دیدم کلی ذوق کردم که دوستایی به خوبی و مهربونی شما دارم. خیلی دوستتون دارم و از داشتن شما به خودم می بالم.
روز تولد هم خیلی خوش گذشت. به همراه خانواده رفتیم خارج از شهر به یه پارک جنگلی که خیلی هم خوش گذشت. جای همتون سبز. سورپرایز شوشو و بقیه رو هم بعدا میام واستون تعریف می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 10:4 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا روز تولدمه . خیلی ذوق زده هستم. همیشه روز تولدم که میشه یه حس خیلی خوب بهم دست می ده از چند رو زقبلش ذوق زده هستم. نمی دونم چرا. بعضی ها روز تولدشون ناراحت می شن چرا که یکسال به سنشون اضافه شده ولی من این طور نیستم برعکس کلی خوشحال می شم روز تولدم . الان چند روزه که گیر دادم به مامان اینا که چی می خواین واسم بخرین . دیروز به خواهرم می گفتم واسم لباس نگیر چون اینقدر لباس دارم که هنوز خیلی هاش رو وقت نکردم بپوشم. اگه می خوای بگیری واسم دستبندو گردنبند نقره بگیر. اگرم خواستی شریکی با دوتا داداشا بگیر. (یکی نیست بگه حالا اونا نخوان واست کادو بگیرن کی رو باید ببینن ) . به تنها کسی که چیزی نگفتم شوشو بوده چون دلم می خواست بدونم روز تولدم رو یادش مونده. البته فکر کنم یادش چون دیشب می گفت که فرداشب یه شب خاصه. و از اونجایی که بنده از خود متشکر تشریف دارم این شب خاص رو ربطش دادم به خودم . مامانم هم گفت که کادوش آماده است.دیروز می خواست بهم بده ولی من قبول نکردم گفتم که دوست دارم روز تولدم کادو بگیرم نه زودتر. همیشه دوست داشتم که اگه می خوان کادویی بهم بدن روز تولدم باشه نه یه روز زودتر نه یه روز دیرتر.
توی خانواده ما رسمه که هرکس که تولدش باشه تمام اعضای خانواده واسش هدیه تولد می گیرن و از از جمله کسایی که روز تولد دیگرون رو هیچ وقت یادش نمی ره من هستم. اصولا از اونجایی که علاقه شدیدی به اعداد دارم همیشه چشمم دنبال عدده. از شماره پلاک ماشین بگیر تا شماره تلفن و تاریخ تولد و تاریخ ازدواج و ... . حالا فکر نکنید این تاریخ و شماره ها فقط مربوطه به خانواده خودم می شه ها نه!!!!!!!! مربوط به کل فامیله حتی گاهی غریبه ها هم وارد می شن. تاریخ تولد کل بچه هاش فامیل رو از حفظ هستم و هر سال روز تولدشون اگه کنارشون نباشم از طریق تلفن بهشون تبریک می گم. وقتی هم با شوشو نامزد شدیم اولین چیزی که پرسیدم تاریخ تولدش بود. روز تولدش رو هیچ وقت یادم نمیره: از چند روز قبلش در تدارک بودم. شوشو به من گفته بود که ۸ تیر تولدشه. از قضا همون روز که چهارشنبه هم بود ما دعوت بودیم خونه مادر شوشو. نه اینکه تو خانواده خودم خیلی به تاریخ تولد اهمیت می دیم فکر می کردم مادر شوشو هم مخصوصا این روز ما رو دعوت کرده چون مصادف با روز تولد شوشو هست. خلاصه آقا ما یه کیک سفارش دادیم و به همراه هدیه ای که واسش گرفته بودم و یک شاخه گل رز رفتیم خونه مادر شوشو. کیک رو که بردم تو گذاشتم تو یخچال. مادر شوشو خواست میوه بیاره که خواهر شوشو گفت نه اول شام بخوریم بقیه مراسم باشه واسه بعد از شام. اینو که گفت من دیگه مطمئن شدم شام تولد شوشوئه. ما شام خوردیم. حالا می خوان میوه بیارن من گفتم اول کیک رو بیاریم. مادر شوشو با تعجب گفت کیک. گفتم آره دیگه کیک تولد شوشو. مادر گفت : مگه امروز تولد شوشوئه من دیگه داشتم شاخ درمیآوردم. نگو همه اینا تصادفی بوده. اون کیک رو هم که دیدن فکر کردن به عنوان شیرینی که واسه اولین باره می ریم خونشون آوردن. وقتی هم خواهر شوشو گفته بود بقیه مراسم باشه واسه بعد منظورش مراسم میوه خورون و آجیل خورون بوده. در واقع شب چره. اما بشنوید از بعدش: مادرش شوشو وقتی من گفتم امروز تولد شوشوئه. گفت نه تولد شوشو که امروز نیست گفتم همه اینا بکنار من تاریخ تولدش کل افراد خانواده شوشو رو هم می دونم و روز تولدشون واسه اون مجردها کادو می گیرم و واسه متاهل ها به تبریک بسنده می کنم. وقتی رفته بودیم شیراز واسه خرید شوشو رو بردم تو یه مغازه که لباسهای مردونه داشت گفت چی می خوای اومدی اینجا گفتم که ۱۷ دی تولد برادرته می خوان واسش یه پلوور بگیرم. حسابی تعجب کرد. گفت تو تاریخ تولد داداش منو هم یادته. گفت بله پس چی شوشو همیشه به شوخی می گه از وقتی سارا وارد خانواده ما شده من فهمیدم خودم و خواهر برادرام کی به دنیا اومدیم. روز بعد از تولد خودم هم تولد خواهر شوشوئه. حالا موندم چی واسش بگیرم. شما راهنماییم کنیم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 11:13 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره بعد از کلی غیبت برگشتم.
دلم واستون یه ریزه شده بود. باور کنید دنبال یه فرصت چند ثانیه ای می گشتم که بیام حداقل به وباتون سر بزنم ولی نمی شد که نمی شد. اما امروز تموم شد. همش هم کار اداری بود. البته روزهای اول درگیر مهمون داری بودم. گفته بودم که قراره دختر دایی هام بیان. خب اومدن. خیلی هم خوش گذشت. کلی ولویی کردیم و اینجا و اونجا رفتیم. پنج شش روزی اینجا بودن. وقتی رفتن حسابی پکر شدیم . جاشون خیلی خالی بود. بعد از اونم کارای اداری شروع شد. کارای من پیک داره. یه زمان اونقدر سرم شلوغ می شه که وقت سرخاروندن ندارم. یه زمان هم هست که از بیکاری زیاد نمی دونم چیکار کنم. بگذریم شما در چه حالید. خوش می گذره این چند وقته ما نبودیم خوش گذشت. هنوز وباتون رو نخوندم. ولی به محض ارسال این پست میام سراغ تک تکتون ببینم این چند روزه که نبودم چی کارا کردید. اول هفته طبق معمول زمستون امسال باز سرما خوردم. پدرشوهرم تو بیمارستان بستری بود واسه عفونت کلیه هاش. شب من و شوشو رفتیم عیادتش اونجا بود که تب و لرزم شروع شد. شوشو موند دپیش پدرش منم همراه خواهر شوشو و شوهرش برگشتم خونه. از اونجایی که فرداش تعطیل بود به خودم نوید خواب داده بودم. اما چه خوابی از ساعت ۵ صبح بیدار بودم. نمی دونم چرا ولی خوابم نمی برد. همش بیدار بودم و چشمم به ساعت. کمی هم بدنم کوفته بود. همون روز خانواده شوشو رو هم دعوت کرده بودم که واسه ناهار بیان خونه ما. البته فقط مادر شوشو و خواهرش بودن. پدرش هم که بیمارستان بود. دیگه ساعت نه و نیم بود که تصمیم گرفتم از رخت خواب دل بکنم و بیدار شم ناهار رو آماده کنم. قرار بود پلومیگو درست کنم. شب قبلش مادر شوشو میگوها رو ازم گرفته بود که پاک کنه واسم و من فقط سرخشون کنم. بلند شدم که برنج رو بریزم تو پلوپز احساس کردم سرم داره گیج می ره. به رو خودم نیاوردم. ولی دیدم نه دست بردار نیست. کم کم سرم داغ شد٬ دستام شروع کرد مور مور کردن٬ صورتم رو انگار سوزن می زدن٬ یخ یخ٬ خلاصه آنچنان حالی شدم که داشتم میفتادم کف آشپزخونه٬ ولی به هر زوری بود خودم رسوندم به هال که رو سرامیک کف نیفتم. به محض اینکه رسیدم به هال افتادم رو زمین. از صدای نفسهام شوشو از خواب بیدار شد. دستپاچه اومد بالاسرم. خلی حالم بد بود. مخصوصا که ترس سکته هم داشتم. آخه همش فکر می کردم نکنه دارم سکته می کنم. همه اینا یه طرف فکر ناهار رو هم داشتم. خلاصه اوضاعی بود. شوشو منو خوابوند تو رخت خواب و کمی هم آب زد به سر و صورتم تا اینکه کمی حالم جا اومد. بعدش هم با کمک دستورات من برنج رو بار گذاشت. وقتی به شوشو گفتم می ترسم که سکته بوده باشه شوشو خندش گرفت و گفت نه چیزی نیست فشارت اوفتاده. حق با اون بود. فشار افتاده بود. بیشترش هم به خاطر کم خونی بود. وقتی بقیه توسط شوشو خبردار شدن. دستورات غذایی بود که از هر طرف سرازیر شد. یکی می گفت اسفناج بخور٬ یکی می گفت پسته بخور ٬ یکی می گفت خرما و گردو بخور. مامانم بی زبون که حسابی ترسیده بود. می گفت شب تا صبح خوابش نبرده. خلاصه شوشو فرداش رفت کلی چیز خون ساز گرفت که مثلا من بخورم هنوزم که هنوزه لب به هیچ کدوم نزدم. میل به هیچ غذایی ندارم. نمی دونم چرا. به طرف هر چیزی که می رم دلمو می زنه. حالا ما موندیم این دستورات غذایی عدیده. به قول مادر شوشو اگه بخوام این دستورات غذایی استفاده کنم سر یک سال نشده تبدیل می شم به یه بشکه دویست لیتری. امشب عموم آش نذری داره. آخه امشب به روایتی شب شهادت امام سجاد (ع) هستش. شبی رو که عموم آش داره رو خیلی دوست دارم آخه تو این شب همه فامیل دور هم جمع می شن و کلی بگو بخند داریم. برعکس اینکه می گن نخندین ما بیشتر از همیشه می خندیم. از یه شب قبلش تا یه شب بعدش خونه عموم حسابی شلوغه. ولی امسال بنا به دلایلی نمی تونم برم. واسه همینم کلی حالم گرفته است. دیشب رفتم خونه مامان اینا مامانم نبود. رفته خونه عموم واسه پاک کردن سبزی. همین جای خالیش رو دیدم دلم گرفت. واسه همین زود به شوشو گفتم که پاشه بریم. البته بابا و داداشتم خونه بودن ولی هیچکس جای مامانو نمی گیره. اومدیم خونه ولی من همچنان حالم گرفته همین طور که روی پای شوشو خوابیده بودم. یهو اشکام سرازیر شد شوشو با تعجب نگام کرد و گفت داری گریه می کنی منم گفتم نه!!!!!!!! حالا شوشو پیله کرده که واسه چی داری گریه می کنی. من حقیقت رو گفتم که دلم واسه مامانم تنگ شده. واقعا هم دلم واسه مامانم تنگ شده بود. گوله گوله اشک بود که از چشمام سرازیر بود. گفت زنگ بزن خونه شاید اومده باشه زنگ زدم هنوز نیومده بود. زنگ زدم خونه عموم همین که باهاش حرف زدم اشکم سرازیر شد. گوشی رو دادم شوشو. شوشو هم با خنده گفت که سارا خانوم دلش واستون تنگ شده. مامانم گفت زود بیا دنبالم تا بیام خونه. این شد که من و شوشو رفتیم دنبال مامان٬ جلو در خونه عمواینا رفتم تو بغل مامان و کلی گریه کردم جوری که پسرعموم از شوشو پرسید مگه اینا چند روزه همدیگرو ندیدن و جالب اینجا بودم که همین روز قبلش مامانم رو دیده بودم. خلاصه با مامان برگشتیم خونه و من کلی خودمو واسه مامانم لوس کردم. بابام می گفت ببین تو رو خدا هیچکس دلش واسه بابا تنگ نمی شه همه مامانو می خوان. دلم واسش سوخت ولی تو حالی نبودم که بتونم جواب بدم. وقتی برگشتیم به شوشو گفتم خوبه مامان تو یه شهر دیگه نیست وگرنه من دق می کردم. اگه دیشب مامانم رو ندیده بودم تا صبح دق می کردم. اما حالا راحت شدم. خدا رو شکر که یه همچین مامانی دارم. خدایا شکرت. و خدارو شکر که مامانم نزدیک خودمه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 9:17 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک هفته ای هست که رفتیم خونه خودمون. همه وسایل رو چیدیم و داریم زندگیمون رو می کنیم. خونمون خیلی خوشگل شده. هه رنگها شاده. زرد نارنجی کرم و در کنارش رنگهای تیره ای که بهشون بیاد مثل مشکی و یشمی خیلی تیره و قهوه ای
تو این مدت یک هفته به همه وبلاگها سر می زدم ولی فرصت نداشتم آپ کنم. فردا هم قراره دخترداییم از شیراز بیاد خونمون مهمونی. خیلی خوشحالم. من و این دختر داییم خیلی باهم جوریم. مثل دو تا خواهر می مونیم. خلی دوستش دارم. قراره یه چند روزی پیشم بمونه. دوشنبه و سه شنبه که تعطیله ٬ هیچ ولی چهارشنبه و پنج شنبه صبح رو می ره خونه مامانم اینا ولی شب برمی گرده خونه خودمون. می خوام حسابی بهش خوش بگذره. کلی باهام می ریم پاساژ گردی و خیابون گردی . تفریح و .... اینا رو گفتم که بدونید چند روزی نیستم در مورد اون فرداهه که قرار بود یه اتفاقی توش بیفته هم باید بگم چیز چندان مهمی نبود. البته بود ولی الان دیگه نیست. یه خواستگار واسه خواهرم پیدا شده بود که چون می خواست بره استرالیا بابام قبول نکرد و گفت دخترمو راه دور نمی دم. بچم تو کشور غریب تنهایی چیکار کنه.!!!!!!!!!!!!!!!!! این شد که فعلا شوهرم بی باجناق مونده تا بعدها ببینیم خدا چی می خواد. شوهرم یه مادربزرگی داره که سکته کرده و زمین گیر شده ولی هم حافظه هم زبون و هم چشماش خوب کار می کنه. من رو هم خیلی دوست داره هر بار هم که منو می بینه می پرسه تو خواهر نداری می گم چرا می گه خوب خواهرت رو بده محمد (برادر شوهرم) به ماردشوهر که دخترش باشه هم می گه خواهر سارا رو بگیرین واسه محمد٬ دیگه شناخته شده هستن. اینو که می گه همه کلی می خندن. چندباری هم که مامانم اومده دیدنش اینو بهش گفته مامانم هم به شوخی گفته چشم کی از محمد بهتر. البته ناگفته نماند که محمد خیلی پسر خوب و آقاییه و منم خیلی دوستش دارم واقعا مثل برادرام واسم عزیزه. اینو جدی گفتم. خیلی گله. اونم منو خیلی دوست داره واسم احترام قائله. اینو تو رفتار و حرکاتش می شه خوند. خب فعلا تا پست بعد که معلوم نیست کی باشه!!!!!!!!!! بابای ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 11:8 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام می دونم غیبتم خیلی طولانی شده ولی شما به بزرگواری خودتون ببخشید بذارید از اول براتون بگم از روز اول مرخصی. درست یک روز قبل از عید قربان رفتیم شیراز. به به نمی دونید چه خبر بود. اما بگم از خرید: هرچی که لازم داشتیم خریدیم. یه جورایی شیراز رو بار زدیم اومدیم. نه اینکه اونجا کلی جنس ارزون هست ما هم ذوق زده هرچی می دیدیم می خریدیم. البته هرچی نیاز داشتیم. به شوشو می گفتم خوب که ما تهران نرفتیم وگرنه اونجا چیکار می کردیم. یه مبل خردیم از اون مدلهای ال به رنگ مشکی و نارنجی. خیلی خوشگله. لوسترهایی هم که خریدیم زرد و نارنجیه. کل خونه رو که نگاه کنی بیشتر رنگ زرد و نارنجی به چشمت می خوره . به شوشو می گم هرکی وارد خونه ما بشه تا یکساعت فقط باید چشم بگردونه و رنگ ببینه بس که از هر رنگی تو خونه ما هست. واسه خودمم فقط یه حلقه گرفتم و بس. حلقه ای که گرفتم طلا سفیده. در ضمن حلقه ست هم نگرفتیم. آخه چیزی که من می پسندیدم اونقدر ظریف بود که به دست شوشو نمیومد. حلقه مناسب شوشو هم واسه دست من بزرگ بود. این شد که تصمیم گرفتیم حلقه هامون را جدا بگیریم.البته بی زبون شوشو می گفت اگه یه نخ هم بدی دستم بگی به عنوان حلقه بکن دستت من حرفی ندارم. ولی خوب من خودم دلم نمیومد. آخه هرچی باشه می خواد یه عمر دستش کنه باید به دستش بیاد. تازه باهاش شرط کردم سه روز قبل از عروسی خوشحال خوشحال پا شدیم اومدیم ولی می بینیم که هنوز این جناب کابینت کاران و کمد سازان کاری از پیش نبردن. عروسی ما روی هم رفته ۱۵ نفر دعوتی داشت که شامل مامان و بابا و خواهر و برادرای خودم و مامان و بابا و خواهرا و برادر شوشو می شدند به علاوه داماداشون و نوه ها. وقتی من و شوشو از عکاسی برگشتیم خونه ما. یه خورده بزن برقص داشتیم. شب هم خواهر شوشو لطف کردن خونشون رو به مدت دو روز در اختیار ما قرار دادن. (از همین جا ازشون تشکر می کنم. دستشون درد نکنه) الان هم که دارم این پست رو می نویسم. هنوز توی خونه خودمون نرفتیم و خونه مادرشوهر جان هستیم. دیشب ۹۵٪ کار کابینت تمام شد. قراره که امروز خونه رو جارو کنیم و بشوریم. و از فردا وسایل رو بچینیم توش. و از اونجایی که من هنوز جارو کردن درست و حسابی بلد نیستم و شوشو هم تا شب سرکاره درنتیجه مادر شوشو لطف کرده و می خواد امروز خونه رو جارو کنه. می دونم که کار شستشو رو هم انجام می ده. وای که من چه آدم خبیثی هستم. تازه یه خبر دیگه هم هست که اگر جور شد فردا میام بهتون می گم. فعلا تو کف باشید تا بعد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 12:14 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
از امروز به مدت دو هفته نیستم. امروز بعد از ظهر دارم می رم شیراز واسه خرید لوازم منزل. (آخ جون چه کیفی داره٬ مخصوصا اگه برف هم بیاد که دیگه محشر می شه)
از شیراز هم که برگشتم به سلامتی و میمنت ایشاا... روزی خودتون باشه عروسیمه ننه. قراره عروس خانوم بشم. بابای تا بعد راستی خونمو تنها نذاریدا. حتما بیاید بهش سر بزنید بچه م تنهایی حوصله ش سر می ره. مواظب خودتون و خونه من باشید. دوستتون دارم سبد سبد رفتم شاه چراغ حتما همتون رو دعا می کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 11:28 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم کامنتها رو می خوندم که دیدم یه کامنت ازگلسا دارم که نوشته تو هم به بازی دعوت شدی بیا. حالا من موندم که این بازی چی هست واسه همین بهتر دیدم که اول یه سر به وبلاگ گلسا (همنفس) بزنم شاید چیزی دستگیرم شد. وب گلسا رو که دیدم تقریبا همه چیز اومد دستم. فکر کردم که باید بازی جالبی باشه واسه همین منم تصمیم گرفتم که شرکت کنم اما اون ۵ نکته :
۱- همیشه دوست داشتم که شوهری داشته باشم که خیلی خیلی زیاد اهل کتاب باشه و یه جورایی کتاب از دستش نیفته ۲- از اونجایی که بچه اول هستم همیشه کارهام با به یک جور منطق همراه بوده حتی بازیهای بچگیم. همیشه از لوس بازیهای دخترونه ۳- یه خصلت دیگه ای که دلم می خواست شوهرم داشته باشه و نداره ٬ علاقه به دیدن فیلمه. ۴- از غذاها سالاد اولویه (قابل توجه گلسا جون) و کباب رو خیلی دوست دارم. میگو سوخاری رو هم دوست بیایم ۵- عاشق خرید هم هستم. مخصوصا خرید لباس اونم از اون نوع که وقتی می ری خیابون موقع برگشتن دستات دیگه جا نداشته باشه. (خودت که می دونی) (هفته آینده هم قراره از همین مدل خرید داشته باشم٬ آخخخ جوووووووووووووووون) در پایان با تشکر از خانم گلسا همفنس بنده نیز خانمها دریاپری ٬ صمیم (چرا من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم) ٬ سوگلی ٬ غنچه (زندگی شیرین من) و شمیم رو به این بازی مهیج دعوت می نمایم ببخشید یهو جو گیر شدم. اینکه فقط خانمها رو دعوت کردم برمی گرده به خصلی فمنیستی من آقایون خودشون به بزرگواری خودشون ببخشن. پ.ن : مثله اینکه غنچه جونم قبلا دعوت شده پس من هم شهرزاد مامان حسین رو بجای ایشون دعوت می کنم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 12:15 توسط سارا
|
|
||